متن ترانه شهروز پاوه ای بزارمان فلانی (کردی کرمانشاهی)حالا که مشتاقی رفیق تا بشنوی این ماجرا
یک از این بریز چه به سرش آمد خدا
ای روزگار کج مدار منه چقاندی تو خرگ
گفتم گلی شد قسمتم اما درگ بودی درگ
حالا که مشتاقی تا بشنوی این ماجرا
یک دیه بریز چه به سرم آمد خدا
حالا که رفتی با رغیب منه کشیدی به سلیب
من مرد تنهای شبم مهر خاموشی بر لبم
همه درد شدم با غصه عا عین خودت استاد حبیب
حالا که مشتاقی رفیق تا بشنوی این ماجرا
یک از این بریز چه به سرش آمد خدا
با گفتن دوست دارم مه باورم شد با منه
باور نمیکردم ازم یه روزی او دل بکنه
بزارمان فلانی حالا که تنها شدی
نیادیه دورمان گریه نکن بی خودی
نقششه خوب بازی میکرد میگفت که عاشق منه
باور نمیکردم ازم یه روزی او دل بکنه
بزارمان فلانی حالا که تنها شدی
نیادیه دورمان گریه نکن بی خودی
نظرات کاربران
0 نظر تایید شدههنوز نظری ثبت نشده است.